تبليغاتX
غـــم پنــهان
به یاد آرزوهایی که میمیرند سکوتی میکنم سنگین تراز فریاد...

 

فاحشه دعایم کن ....

میدانم در كسوت مردان آبرومند،اندیشیدن به تو رسم،و گفتن از تو ننگ است!

 اما میخواهم برایت بنویسم :

شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه كبیره ای…!

 میدانم كه میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام...

راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو،

زنی زنانگی اش را بفروشد كه نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند!!

اما اگر همان زن كلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد

و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این((ایثار)) است !

مگر هردواز یك تن نیست؟ مگرهر دو جسم فروشی نیست؟

 تن در برابر نان ننگ است.... بفروش !!!! تنت را حراج كن…

 من در دیارم كسانی را دیدم كه دین خدا را چوب میزنند

به قیمت دنیا یشان شرفت را شكر كه اگر میفروشی

 از تن می فروشی نه از دین ...

 زمانی شده است که به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست.....

شنیده ام روزه میگیری، غسل میكنی، نماز میخوانی،

چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،

رمضان بعد از افطار كار می كنی، محرم تعطیلی....

 من از آن میترسم :

كه روزی با ظاهری عالمانه، جمعه ها بازار دین خدا را براه كنم

 زهد را بساط كنم،چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم،

 پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نكنم!

فاحشه دعایم کن....

 

       شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی
    هر لحظه به دام دگری پــا بستی!
    گفتا شیخا هر آن چه گویی هست
    آیا تو چنان که می نمایی هستی

لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 9:16 توسط سارا |

 

برای بهترین بهانه زندگیم (مـــینــا جونم ) خواهر ماهـــــــم ...

 

سلام بر تو که گذران زندگی فقط بهانه ای است برای ارزوی دیدار تــو...

حتی خورشید هم به امید زیارت جمال توست که هر روز در اسمان هویدا است ...

تو بگو ...

چه کنم با این همه رسوب غم ؟

غروب غریبانه که هر غروب بیشتر بر دلم سنگینی می کند.

 به خدا که دگر اشک هم یارای زدودن ان را ندارد.

 ای درخشان ترین ستاره اسمان شبهای تار من ، دگر این بغض خسته هم بعد از این

همه صبر، طاقتش طاق شده و دیری است که قطره های اشک بی قراری

نوازشگر گونه هایم است .

چه کنم  که اشک قشنگ ترین بهانه است برای گفتن از بی توبودن،

برای بیان دلتنگی و برای بیان غربت .

خوب می دانی که فقط یک نیم نگاهت ، دوباره خواهد رویاند شقایق پرپر شده را ...

می دانم که می بینی اضطراب ندیدن را درچشمان بی قرارم و می شنوی حسرت نبودنت

 را از سکوت خاکستری نگاهم و باز رخ نمی نمایی . ..

معنی باران , چگونه التماست کنم که بیایی و حجم انبوه تنهایی ام را سیراب کنی ؟!

خواهرم ...

وقتی اومدی دلتنگی ها همه رفتن, دو باره لحظه های ناب رسیدند چه خیال ساده و خوبی

پیش چشمای تو بودن ....

مرا دریافتی که دیگر رو به پایان بودم تمام تن شده بود زخمی ز تیغ همقطارانم

مرا نجاتم دادی از این تکرارِ تکراری از این بیداد دشمن را بجای دوست پـنداری

هیچ با من نیست در این ویرانه ی دنیا در این نامردی ایام ، در این غمخانه ی دنیا

هیچ با من نیست در این آغازِ بی پایان ز راه مرگ هم برگشتم ، که مردن هم نبود آسان

همانهایی که می گفتند همیشه یار من هستند به هنگام نیاز افسوس به رویم دیده بر بستند ...

ترکم مکن ای عشق من بی همزبانم تنها تو یی ای نازنین آرام جانم ....

 برای همه وقت هایی که مرا به خنده واداشتی.

برای همه وقت هایی که به حر ف هایم گوش کردی

برای همه وقت هایی که به من شهامت و جرأت دادی.

برای همه وقت هایی که با من شریک شدی

برای همه وقت هایی که با من به گردش آمدی.

برای همه وقت هایی که خواستی در کنارم باشی.

برای همه وقت هایی که به من اعتماد کردی.

برای همه وقت هایی که مرا تحسین کردی.

برای همه وقت هایی که باعث راحتی و آسایش من هستی.

برای همه وقت هایی که در فکر من بودی.

برای همه وقت هایی که برایم شادی آوردی.

برای همه وقت هایی که به تو احتیاج داشتم و تو با من بودی.

برای همه وقت هایی که دلتنگم بودی.

برای همه وقت هایی که به من دلداری دادی.

برای همه وقت هایی که در چشمانم نگریستی و صدای قلبم را شنیدی.

به خاطرهمه این ها، هیچ وقت فراموش نکن که:

همیشه برای گوش دادن به حرف هایت آمادگی دارم.

همیشه پشتیبانت هستم.

من مثل کتابی گشوده برایت خواهم بود.

فقط کافی است چیزی از من بخواهی، بلافاصله از آن تو خواهد شد.

می خواهم بهترین اوقاتم را در کنار تو باشم.

من کاملاً به تو اطمینان دارم و تو امین من هستی

در دنیا تو از هر چیزی برایم مهمتر هستی.

همیشه دوستت دارم، چه به زبان بیاورم چه نیاورم.

همین الان در فکر تو هستم.

تو همیشه برای من شادی می آوری به خصوص وقتی که لبخند بر لب داری.

من همیشه برای تو این جا هستم و دلم برایت تنگ است.

 هر وقت که احتیاج به درد و دل داشتی روی من حساب کن.

 تو در تمام ضربان های قلبم حضور داری..

 

 

لينك ثابت نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 12:25 توسط سارا |

 

میگن خوب بنویس ولی نمیگن چطوری خوب باید نوشت  با این همه ...

با نگاهی نگران ...

می توانی تو بیا، سر این قصه را  بگیر و بنویس

این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب !!!

راستش می دانی ؟

 طاقت کاغذ من طاق شده است... پیکر نازک قلمم ، زیر آوار دروغ خیلی وقته  خرد شدهاست...!!

می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس ...تو بیا خوب بنویس شایدبتوانی...

می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس ....

طاقتش را داری که ببینی هر روز ،

زیر رگبار نگاهی هرزه

صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر بی صدا می میرد ؟!!!

اگر اینگونه ای باشه  بنویس ،

من دیگـر خسته شـدم ...

باز تا کی به دروغ بنویسم :

" آری می شود زیبا دید !! می شود آبی ماند !!! "

گل پرپر شده زیبایی دارد ؟!

رنگ نیرنگ آبی ست ؟!

می توانی تو بیا ، این قلم ، این کاغذ ...

بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس !!!

قسمت می دهم امّا به قلم .....

آنچه می بینی و دیدم بنویس ....

از خدا ،

از قفس خالی عشق ...از چراگاه هوس ،

از خیانت ، از ادعا ها بنویس....

از، اشک بی صدا  بنویس !!!  

بنویس از کمر بـیـد شکـسته ،

آری از سکـوت شب بنویس ... از گریه های شبانه زیر بالشم بنویس.....

از من....

از خود ...توام کم نداری؛ کم ندیدی... از خیانت هایی که دیدی و دم نزدی بنویس..... زیباست؟؟!!

هـر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکـش :

(( صحنه ی پـیچش یک پیچک زشت دور دیوار صدا... که جرات فریاد از این صدا را میگیرد....

جرأتش را داری کـه بـبـینی قلمت می شکـند ؟ کاغـذت می سوزد ؟!

طاقـتش را داری کـه بـبـینی..... و نگـویی از حق ؟!

گـفـتن واژه ی حق سنگـین است...

 از سکوتم بنویس ...

از سکوت ها بنویس...

 

 

سکوت کار هر کسی نیست گاهی سنگینتر از هر فریادی است...دیدن و دم نزدن..

 آدم های کوچکی که می خواهند ادای آدم های بزرگ را در بیاورند، سکوت می کنند ..

  سکوت ، کار ِ ادم های بزرگ است ... اگر آنقدری بزرگی که می توانی سکوتت را تا گور ببری ،

سکوت کن ...فریادت را به هر کسی نزن...

اگر نه، سکوت کردن از آدم های کوچک،

 یک آدم ِ کینه جو می سازد که از تمام ِ عالم و آدم طلبکار است و تقصیر ِ

 تمام مشکلاتش را گردن ِ این و آن می اندازد .

 


آدم همیشه باید پای درست و غلط کارهاش بایستد. و این همان چیزیست که آدم را بزرگ می کند ..

رشد می دهد ...می سازد .. ارزشمند می کند....

 خوب ببین... میتوانی زشتی ببینی ولی از زیبایی ها بنویسی؟کدام زیبایی؟

من مینوسم: دلم را شکستند، حرفی ندارم....

و پیمان گسستند، حرفی ندارم..

به زخمی صمیمانه آرام و مرموز

مرا هم شکستند، حرفی ندارم....

شکستند ما را و آسوده خاطر

کناری نشستند، حرفی ندارم

دلم سوخت، باشد، حرفی ندارم

کسانی ما را به "آتش" کشیدند

باز حرفی ندارم...


حرف های نگفته ام را کنار هم می چینم و کتابی را ورق میزنم که عمر نام دارد....

پنجره ها را بگشایید که نفس تنگ است...وقت تنگ است...جا تنگ

هوای پر از پاییز غریبانه مرا صدا میزند...

کوچ به کدامین ییلاق دل؟!

نمیدانم!!!

ابری میشود حرف آخرم و آخر حرفهایم

و میبارد آسمان کتابم...باران حرف های نگفته ی من....

تو می شنوی؟صدای باران را می گویم..... اری شاید این دیگر زیباست...

 ولی به شرطی که این صدا مدام در دلت نشنوی...

 دیگر چه فرقی دارد باران به شیشه اتاقت بکوبد یا یه شیشه شکسته دلت ...؟!!

باز میگویی باران زیباست؟!!!

 دیگرکشتی سوت پایان بازی را می زند

لنگر را بکشید...سفر نزدیک است....

من نوشتم تو بیا بنویس.....از زیبایی ها ...

 

لينك ثابت نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 11:40 توسط سارا |

 

 ادم وقتی از خودش خسته میشه ...دنبال یه بهونه است که ازاین تکرار عبور کنه ..

ولی با بهونه و حرف و خودمونو قول زدن چیزی نمیشه ...

باید واقعا به این نتیجه برسی بسه دیگه ...

تو جایی باشی که واقعا ببینی اینقدر هم زندگی بد نیست ....

چقدر دلیل است واسه بهتر زندگی کردن...

وقتی مسافرت های دور میری....

 یا تو جمع های بزرگ قرار میگیری

یا با کسایی هستی که واقعا تک تک شونو از ته دلت دوست داری...

بیشتر می بینی ادم چقدر میتونه از زندگیش لذت ببره ...

چقدر شادی هست و ما از اون بی خبریم..زندگی رو نباید زیاد سخت گرفت ...

سر مسائلی که ادم بد از مدتی بهش نگاه میکنه خندش میگیره ببین

من واسه چی خودمو ناراحت کردم....

به نظر من هر چقدر از خدا دورتر بشی اونقدر زندگیت دچار بحران میشه...

 ارامشت وقتی میاد که دوباره خدارو پیدا کنی ....

زیاد سخت نیست تو بخوای بهش نزیک شی اونم حتما دستتو میگره ...

مدتی بود من خودم تو بحران بودم... . شدید...

شاید ساده تراز اینا بودم ادمارو بشناسم ...

دنیای ما دنیایی نیست که بتوان در ان به عشق و دوستی رسید....

مردم ما با اکراه عشق می بخشند...

ان ها چنانچه چیزی می بخشند توقع دارند چیزی دریافت کنند....

مردم در عشق هم معامله می کنند و محاسبه!!!

که مبادا بیش از انچه دریافت می کنند را ببخشند ..!!

مدتی دور برم پر از ادمای ظاهر بین و مدعی و کمبود ..

بود پیش ادمایی بودم که در مقابل هیچ طلبی همیشه ازم طلبکار بودن...

روی خیلی از خصوصیاتم تاثیر منفی گذاشت ...

ولی خداروشکر دورشون خط کشیدم  الان چند وقته واقعا فرق ادمارو میبینم...

انگار تو یه جهنمی بودم واسه شناخت سیرت ادما....

 خیلی چیزا رو فهمیدم دست خیلی ها واسم رو شد...

 نباید رو هرکسی حساب کرد ..هرکسی لیاقت اعتماد نداره ...

تجربه بزرگی بود ..

این مهمه تو زندگیت کیا باشن...

با کیا بری بیای چقدر تاثیر مثبت دارن یا چقدر تورو به بیراهه میکشن ..

و دیدم که اگه خدا بخواد کسایی را طوری وارد زندگیت میکنه بدون اینکه بفهمی

و اون کس چه دریچه هایی رو بهت باز نمیکنه..

چقدر زندگیت زیر رو میشه ...

 چقدر دلیل و امید واسه زندگیت داری... چگونه تولد دوباره پیدا میکنی...

باشد که قدرش را بدانــــــم ......

 

 

با یه نسیم پاک تو اومدی از راه

اومدی وقتی دنیام غم داشت

تا اخر دنیا من از تو ممنونم

شکستی این سنگو دلو تکون دادی

با حرفای سرخت پاییزمو ساختی

غصمه هامو بردی یه گوشه انداختی

تو یه نفس بودی پر از هوای پاک

تمام دنیامی صورتی و ساده

این دل بدون تو هرگز زنده نمیونه ......

 

چه خوب شد که امدی.....

لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 11:27 توسط سارا |

  

   ســــــــلامی دوباره .....

 

نمیدونم چی شد ولی انگار یک حسی بهم گفت باز میتونی بنویسی ....

مدتی بود همه واژه ها فراموش کرده بودم اصلا

تمرکزم در اون حد نبود حتی یک سطر بنویسم .... خیلی درگیر بودم ...

ولی الان یکم بهترم... حیفم اومد تعطیل کنم...

حرف که زیاده ....

همش تو یه پست نمیشه سعی میکنم ازاین به بعد زودتر اپ کنم ...

وقتی حرفها زیاد میشند دیگه آدم نمیدونه از کجا باید شروع کنه واسه حرف زدن...

دلش میخواهد حرفاشو بزنه ...اما گاهی ترجیح میده هیچی نگه و سکوت کنه...

اما گاهی وقات از زیادی حرفاشزبونش قفل میشه و هر چیزی که میخواهد بگه یادش میره..

گاهی سکوت براش لازمه وهیچی نگه خیلی بهتره...

گاهی ادم تو تقابل قرار میگیره..تقابل عقل ودل ...

وقتی بعد از یه مدت طولانی میفهمی که ...

اون همه ناراحتی... اون همه دلسپردگی...دلسپردگی نه ...وابستگی...

ترجیح میدی که دور شی.......

سعی کردی که فراموش کنی که ...

و تو کم کم یادت میره که....و اون میشه واست همون آدم قبل....

تموم میشـــه ... خدارو شکر ....

بی مقدمه این دفعه حرف زدم ...

تا جایی که تونستم نوشتم الان که دارم مینویسم ..

 به روزهای خودم دلم میسوزه ...روزهاییکه میتونست

 خیلی خوب باشه اما نبود...

روزهایی که خودم خرابشون کردم.

 چند ماهی که قشنگ نابود شدنم دیدم ..

روزهایی که ساعت ها بیهوده وقت تلف کردم ....

بهترین لحظه هام بهترین دقایقم از بس فکرم خراب بود نمیدونستم چطوری گذشت

 صبح که از خواب پا میشدم انگار نخوابیدم مغزم همیشه پر بود ...

 واقعا خودمم نمیدونم  چرا .. اخه از من بعید بود ...

 من که به اون سفت و سختی !!!!

ولی کارهای روزگار سفت و سختی رو هم از بین میبره ...

حالا با چراش کار ندارم... این چرا هم بره پیش چرا های دیگه ام...

گاهي فكر مي كنم كاش مي شد از بار سنگين حرف هاي ناگفتني كم كرد

 كاش مي شد براي يك قدم نزديك تر شدن خودت به خود فراموش شده ات زودتر برسی ..

‌ دور شدن ات را به نظاره ننشيني خداي من اين چيست ؟! این کیست ؟ درد تازه ؟

 من خسته ام بس كه رفتم و بي راهه رفتم شانه خالي كردم

 از به زبان آوردن حرف هايي كه وجودم را به آتش مي كشانند

و ناباوري آن چه از آمدنش مي ترسم و آخر هم آمدنش به پايم نوشته مي شود ..

زبان ها همه ناتوان... و درد ها همه عميق...

اين نگاه ها راباید  برچينم ...

اما به خدا دردهاي من عميق تر از اين ظواهر ساده اند ...

هیچ یک از دردهایم در این سادگی بی خیال تظاهری خلاصه نشده اند! ........

حیف که نمیدانند و میگویند....

 

لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 19:22 توسط سارا |

 

 

              تعطیل..........

 

لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 10:3 توسط سارا |

 

مرگ....

 اي دوست تا هستم نداني كيستم ؛ روزي سراغم اي كه نيستم...

 

 «با سلامی دیگر، به همه آنهایی، که تو را می خوانند

با تو خواهم گفت بر من چه گذشته است رفیق

که دگر فرصت دیدار شما، نیست مرا

نوبت من چو رسید، رخصت یک دم دیگر، چو نبود

مهربانی آمد، دفتر بودن در بین شما را آورد

نام من را خط زد و به من گفت که باید بروم

من به او میگفتم، کارهایی دارم، ناتمامند هنوز

او به آرامی گفت: فرصتی نیست دگر

و به لبخندی گفت: وقت تمام است، ورق ها بالا

هر چه در کاغذ این عمر نوشتی، تو، بس است

وقت تمام است عزیز، برگه ات را تو بده

منتظر باش که تا خوانده شود، نمره ات را تو بگیر

من به او میگفتم: مادرم را تو ببین، نگران است هنوز

تاب دوری مرا، او ندارد هرگز...

کارهایی دارم، ناتمامند هنوز

من گمان میکردم،

نوبت من به چنین سرعت و زودی نرسد

من حلالیت بسیار، که باید طلبم

من گمان میکردم، مثل هر دفعه قبل

باز برمیخیزم، من از این بستر بیماری و تب

راستی یادم رفت، من حسابی دارم، که نپرداخته ام

قهرهایی بوده ست،که مرا فرصت آشتی نشده ست

می توانی بروی؟ چند صباحی دیگر، فرصتی را بدهی؟

او به آرامی میگفت: این دگر ممکن نیست

و اگر هم بشود، وعده بعدی دیدار تو باز

بار تو سنگینتر و حسابی بسیار،که نپرداخته ای

دم در منتظرم، زودتر راه بیفت

روح مهمان تنم، چمدانش برداشت

گونه کالبدم را بوسید

پیکر سردم، بر جای گذاشت

رفت تا روز حساب، نمره اش را بدهند

چشم من خیره به دیوار، بماند

دست من از لبه تخت، به پایین افتاد

قلبم آرام گرفت، نفسی رفت و دگر باز نیامد هرگز...

دکتری هم آمد، با چراغی که به چشمم انداخت

گوشی سرد که بر سینه فشرد و سکوتی که شنید

خبر رفتن من را، به عزیزانم داد

وه چه غوغایی شد، یک نفر جیغ کشید

یک نفر گفت: خبر باید داد که فلانی هم رفت

مادرم گوشه تخت زانو زد، سر من را به بغل سخت فشرد

چشم هایم را بست،گفت ای طفلک مادر اکنون، میتوانی که بخوابی آرام

یاد آن بچگی ام افتادم،که مرا میخواباند

باز خواباند مرا،گر چه بی لالایی

پدرم دست مرا سخت فشرد، وخداحافظی تلخی کرد

جانمازم بوسید، گوشه ساک نهاد

و برادر آمد، کاش یک ساعت قبل آمده بود

قبل از آنکه مادر، چشمهایم را بست

او صدایم میکرد، که چرا خوابیده ام، اندکی برخیزم،

یک نفر آمد او را برداشت و به او گفت تحمل باید

راستی هم که برادر خوب است

من که مدتها بود گرمی دست برادر را،

احساس نمی کردم هیچ

باورم شد که مرا میخواند و دلش سخت مرا می خواند

یک نفر تسلیتی داد و، مرا برد که برد

صبح فردا همگی جمع شدند، با لباسانی سیاه و نگاهانی

سرخ پیکرم را بردند و سپردند به خاک

خاک این موهبت خالق پاک

چه رفیقان عزیزی که بدین راه دراز

بر شکوه سفر آخرتم، افزودند

اشک در چشم، کبابی خوردند!!

قبل نوشیدن چای، همه از خوبی من میگفتند

ذکر اوصاف مرا، که خودم هیچ نمی دانستم

گر چه دیر است، ولی فهمیدم

سفرباید کرد، تا بدانی که تو را میخواهند

دست تان درد نکند، ختم خوبی که به جا آوردید

اجرتان پیش خدا

عکس اعلامیه هم عالی بود، کجی روبان هم، ایده نابی بود

متن خوبی که حکایت می کرد

که من خوب عزیز

ناگهانی رفتم و چه ناکام و نجیب

دعوت از اهل دلان، که بیایند بدان مجلس سوگ

روح من شاد کنند و تسلی دل اهل حرم

ذکر چند نام در آن برگه پر سوز و گداز

که بدانند همه، ما چه فامیل عظیمی داریم

رخصتی داد حبیب، که بیایم آنجا

آمدم مجلس ترحیم خودم، همه را میدیدم

همه آنهایی، که در ایام حیات، من نمی دیدمشان

واعظ ا ز من می گفت، حس کمیابی بود

از نجابت هایم، از همه خوبیهام

و به خانم ها گفت: اندکی آهسته

تا که مجلس بشود سنگین تر

سینه اش صاف نمود و به آواز بخواند:

" مرغ باغ ملکوتم نی ام از عالم خاک


چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم"

راستی این همه اقوام و رفیق

من خجل از همه شان

من که یک عمر گمان میکردم تنهایم و نمی دانستم

من به اندازه یک مجلس ختم، دوستانی دارم

همه شان آمده اند، چه عزادار و غمین

من نشستم به کنار همه شان

وه چه حالی بودم، همه از خوبی من میگفتند

حسرت رفتن ناهنگامم، خاطراتی از من،

که پس از رفتن من ساخته اند

از رفاقت هایم، از صمیمیت دوران حیات

روح منم غلغلکش می آمد

گر چه این مرگ مرا برد ولی، گوییا مرگ مرا،

یاد این جمله رفیقان آورد

یک نفر گفت چه انسان شریفی بودم

دیگری گفت فلک گلچین است، خواست شعری خواند،

که نیامد یادش

حسرت و چای به یک لحظه، فرو برد رفیق

دو نفر هم گفتند: این اواخر دیدند، که هوای دل من، جور

دیگر بودست

اندکی عرفانی و کمی روحانی

و بشارت دادم که سفر نزدیک است

شانس آوردم من، مجلس ختم من است

یک نفر هم میگفت: من و او، وه چه صمیمی بودیم

هفته قبل به او، راز دلم را گفتم

و عجیب است مرا، او سه سال است که با من قهر است

یک نفر ظرف گلابی آورد، و کتاب قرآن

که بخوانند کتاب و ثوابش برسانند به من

گر چه برداشت رفیق، لای آن باز نکرد

و ثوابی که نیامد بر ما

یک نفر فاتحه ای خواند مرا، و به من فوتش کرد

اندکی سردم شد

آن که صد بار به پشت سر من، غیبت کرد

آمد آن گوشه نشست، من کنارش رفتم

اشک در چشم، عزادار و غمین

چه غریب است مرا، آن هر روز پیامش دادم

تا بیاید، که طلب بستانم

و جوابی نفرستاد و نیامد هرگز

آمد آنجا دم در، با لباس مشکی، خیره بر قالی ماند

گر چه خرما برداشت، هیچ ذکری نفرستاد ولی

و گمان کردم من، من از او خرده ثوابی، نتوانم که ستاند

آن ملک آمد باز، آن عزیزی که به او گفتم من،

فرصتی میخواهم

خبر آورد مرا، میشود برگردی

مدتی باشی، در جمع عزیزان خودت

نوبت بعد تو را خواهم برد

روح من رفت کنار منبر، و به آرامی به واعظ فهماند

اگر این جمع مرا میخواهند

فرصتی هست مرا، میشود برگردم

من نمیدانستم این همه قلب مرا میخواهند

باعث این همه غم خواهم شد

روح من طاقت این گریه، ندارد هرگز

زنده خواهم شد باز

واعظ آهسته بگفت، معذرت می خواهم

خبری تازه رسیده ست مرا

گوییا شادروان مرحوم، زنده هستند هنوز

يك نفر جیغ کشید و غش کرد

ديگري به شتاب، مضطرب، رفت که رفت

یک نفر گفت، که تکلیف مرا روشن کن

اگر او زنده هنوز است، که باید برویم

اگر او مرد، خبر فرمایید، تا که خدمت برسیم

مجلس ختم عزیزی دیگر، منعقد گردیده

رسم دیرین این است، ما بدانجا برویم، سوگواری بکنیم

عهد ما نیست، به دیدار کسی، کو زنده ست، دل او شاد کنیم

کار ما شادی مرحومان است

نام تکلیف الهی به لبم بود، چه بود؟

آه یادم آمد

  صله مرحومان!!!

واعظ آمد پایین، مجلس از دوست تهی گشت، عجیب

صحبت زنده شدن چون گردید، ذکر خوبی هایم،

همه بر لب خشکید

ملک از من پرسید، پاسخت چیست بگو؟

تو کنون می آیی؟ یا بدین جمع رفیقان خودت، می مانی؟

چه سوال سختی، بودن و رفتن من در گرو پاسخ آن

زنده باشم بی دوست، مرده باشم با دوست

زنده باشم تنها، مرده در جمع رفیقان عزیز

ناله ای زد روحم

و از آن خیل عزادار و سیه پوش و عزیزم، پرسید:

چرا رنگ لباس ذکر خوبی ها، سیه باید؟

چرا ما در عزای یکدگر، از عشق می گوییم؟

به جای آنکه در سوگم، مرا دریابی از گریه


کنون هستم، مرا دریاب با یک لبخند

چه رسم ناخوشایندی ست، در سوگ عزیزان یادشان کردن

و بعد از مرگ یکدیگر، به نیکی ذکر هم گفتن

اگر جمع میان زندگی با دوست ممکن نیست،

تو را می خواهمت، ای دوست

جوابم بشنو ای دنیا

نمی خواهم تو را بی دوست

خوشا بودن کنار دوست، خوشا مردن کنار دوست»

 

 *یک دوست واقعی اونی هستش که وقتی میاد که تموم دنیا از پیشت رفتن.

لينك ثابت نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 15:20 توسط سارا |